تبليغاتX
درد دل

درد دل

خاطرات و درد دلهای یک جوان

زخم

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد


و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و


به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش

 داري


چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار

 زير آوار غرورش


همه وجودت له شده....


چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني


اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي

....
چه قدر سخته وقتي


پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي

 بخندي


تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......


چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني


و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب



بگي : گل من باغچه نو مبارک

 

 

و اما سکوت من :

 

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم ٬ اما به دستانت اعتماد داشتم.

حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود هم اعتماد ندارم.

 

 

گوشزد:

 

سعی نکن زندگی را درک کنی ٬ آن را زندگی کن !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 13:6  توسط شهرام _ S  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:58  توسط شهرام _ S  | 

ترجمه

در اینجا ترجمه بعضی از اشعار شاعران کورد را برای شما عزیزان می

 آوریم که امیدواریم مورد ژسند شما باشد

- عبداله په شیو

- شیرکوبیکس

- لطیف هلمت

- کارو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:37  توسط شهرام _ S  | 

عبداله په‌شی

شعر
هر روز
بیشتر از دیروز
شعر را دوست می‌دارم
زیرا که شعر
زیباروی‌ مرددی است
هر روز قرار ملاقات می‌گذاریم
یا دیر می‌آید
یا هرگز نمی‌آید

پیوستن
نمی‌دانم چگونه به تو به پیوندم
اگر بهشتی هستی بگو
تا تعظیم کنم تمام خدایان را
اگر دوزخی هستی بگو
تا زمین را پر از گناه کنم
نمی‌دانم چگونه به تو به پیوندم
اگر سرزمینی تسخیر شده‌ای بگو
تا پوستم را پرچم‌ـ‌ت کنم
و اگر مثل من کولی آواره‌ای
مرزی برایم بکش
مرا سرزمین خودت کن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:24  توسط شهرام _ S  | 

شیرکو بیکس

پند
چیزهای بسیاری هستند
که می‌پوسند،فراموش می‌شوند
و می‌میرند
مثل:
تاج، عصای مرصع و تخت سلطنت
چیزهایی هم هستند
که نه می‌پوسند، نه فراموش می‌شوند
و نه می‌میرند
مثل کلاه، عصا و کفش‌های «چارلی چاپلین»

نوشتن
آسمان همیشه رگبار را نمی‌نویسد
باران همیشه رودخانه را
آب همیشه باغ را
باغ همیشه گل را
و من نیز شعر را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:23  توسط شهرام _ S  | 

لطیف هلمت

پل
به دنیا که آمدم
در سراسر زمین
خون، بزرگ‌ترین جویبار بود
خانه‌مان
مثل دیگر مظلومان تنگ و تاریک
و چشمان مادرم
ـ مهره‌های آبی ـ
گردن‌آویز اسب ستم‌کار
به دنیا که آمدم
در گوشه‌ای از شهرم
گوری برایم کندند
و میان من و دلدارم
پلی ساختن
با شمشیری تیز!

شماره
به هم که می‌رسیم
سه نفریم
من و تو و بوسه
از هم که جدا می‌شویم
چهار نفریم
تو و تنهایی
من و عذاب

دستم را بگیر
دستم را که می‌فشاری
واژه می‌بارد و شعر می‌چکد از آن
دستت را که می‌فشارم
پنج شیشه‌ی عطر
در کف دستم می‌شکنند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:22  توسط شهرام _ S  | 

منتخبی از اشعار کارو

شاهد افلاکی

چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی
خواهم که‌ ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مست و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه‌ی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده‌ی بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه‌ی عودم، تو زمزمه‌ پردازی
من سلسله‌ی موجم، تو سلسله‌ جبنانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
دلقی که‌ نمی بینی دردی که‌ نمی دانی
دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی جویه‌ ؟
روی از من سرگردان شاید که‌ نگردانی

***


آهنگی در سکوت

بپیچ ای تازیانه‌ ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
به‌ تاریکی تبه‌ کن ، سایه‌ی ظلمت
بسوزان میله‌های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
در تیره‌ چال مرگ دهشتزا
امید ناله‌سوز نغمه‌خوانم را
به‌ تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده‌کن از هم
پریشان کن ، بسوزان، دربدر کن آشیانم را
بخون آغشته‌ کن ، سرگشته‌کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه‌، سر افسرد جانم را
به‌ دریای فلاکت غرق کن ، آوازه‌ کن ، دیوانه‌ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را
با وجود اینهمه‌ زجر و شقاوتهای بنیان کن
که‌ می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کار را
سر میدهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسان
بر اوج قدرت انسان زحمتکش
به‌ دست پینه‌بسته‌، میفرازم پرچم پر افتخار آرمانم را

***
 

هذیان یک مسلول

همره‌ باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه‌های سرفراز بیشه‌زاران
از خروش نغمه‌ سوز و ناله‌ ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه‌، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته‌ در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده‌ای را سوز سازی
ساز نه‌، دردی ، فغانی، ناله‌ای، اشک نیازی
مرغ حیران گشته‌ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله‌ می پیچد به‌ دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو... مادر باز کن در
باز کن در باز کن ... تا ببینی بار دیگر
چرخ گردون زآسمان کوبیده‌ اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله‌ ، کنده‌ به‌ جبینم
تار غم گسترده‌ پرده‌ روی چشم نازنینم
خون شده‌ از بسکه‌ مالیدم به‌ دیده‌ آستینم
کو به‌ کو پیچیده‌ دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی ی آوارگان ، آواره‌ گشته‌
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره‌ گشته‌
سینه‌ام از دست این تک سرفه‌ها صد پاره‌ گشته‌
بر سر شوریده‌ جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده‌ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست، بر دامان حلقه‌، دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر بسر دنیا اگر غم بود، من فریاد بودم
هر چه‌ دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صدها دختر شیرین صفت ، فرهاد بودم
درد سینه‌ آتشم زد، اشک تر شد پیکر من
لاله‌گون شد سر بسر، از خون سینه‌، بستر من
خاک گور زندگی شد، دربدر خاکسته‌ من
پاره‌ شد در چنگ سرفه‌ ، پرده‌ در پرده‌ گلویم
وه‌ ! چه‌ دانی سل چها کرده‌ست بامن ؟ من چه‌ گویم
همنفس بامرگم و دنیا مرا از یاد برده‌
ناله‌ای هستم کنون در چنگ یک فریاد زنده‌‌
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
زآستان دوستان مطرود و در هر جای غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم
زیورم، پشت خمیده‌، گونه‌های گود، زیبم
ناله‌ی محزون حبیبم، لخته‌های خون طبیبم
کشته‌ شد ، تاریک شد، فریاد ماتم سوز جوانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی ار جویا شوی زین دل غمدیده‌ی من
بین چه‌ سان خون میچکد از دامنس بهر دیده‌ی من
وه‌ ! زبانم لال، این خون دل افسرده‌ حالم
گر که‌ شیر توست، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که‌ کردی پیکرم هرا
بسکه‌ بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
بار امشب فرصتی ده‌ تا ببینم مادرم را
سر به‌ بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر! چه‌ سنگین بود این باری که‌ بردم
خون چرا قی میکنم، مادر ؟ مگر خون که‌ خوردم !
سرفه‌ها، تک سرفه‌ها! قلبم تبه‌ شد، مرد.. مردم
بس کنید آخر خدا را ! جان من بر لب رسیده‌
آفتاب عمر رفته‌... روز رفته‌... شب رسیده‌
زیر آن سنگ سیه‌ گسترده‌ مادر، رختخوابم
سرفه‌ها محض خدا خاموش، میخواهم بخوابم!
عشقها ! ای خاطرات... ای آرزوهای جوانی
اشکها ! فریادها ای نغمه‌های زندگانی
سوزها... افسانه‌ها..ای ناله‌های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هرچه‌ کردم یا نکرم ، هرچه‌ بودم در گذشته‌
گرچه‌ پود از تار دل، تار دل از پودم گسسته‌
عذر میخواهم کنون و با تنی درهم شکسته‌
میخزم با سینه‌ تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که‌ زیر پای دلدارم بمیرم
تا لباس عقد خود پیچد به‌ دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ، فرزند خود را، مادر من
پرسه‌ میزد سرگران بر دیدگان تار، خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد، توی رختخوابش
تشنه‌ لب فریاد زد، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ، خوب دل شوریده‌ آبش
ساحل مرگ سیه‌، منزلگه‌ عهد شبابش
بستری دریای خونی، خفته‌ موج و ته‌نشسته‌
دستهایش چون دو پاروی مج و درهم شکسته‌
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته‌
می خورد پارو به‌ آب و میرود قایق به‌ ساحل
تا رساند لاشه‌ی مسلول بیکس را به‌ منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو، مادر ، باز کن در
باز کن ، از پا فتادم... آخ ... مادر
مـ ... ا... د... ر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:21  توسط شهرام _ S  | 

بلين به يارم

بلين به يارم وه خته بم رم له تنهايي دا ، له دووايي كوچي ئه و

ساليانه كه من عاشقي ئه و بو موو ته نها هه ر ئه و ته نها ، تنها عاشقي ئه و

بلين به يارم يار دل ده ر ده داره ،ده ر دم بي چاره له دووايي كوچي ئه و

بلين به يارم ره نگه له داخي ئه و بم رم ، نه م بينه ته وه

با ناو نيشاني گورم بي پرسه كاتي له سفر ده گه ريته وه .....

بلين به يارم يار دل ده ر ده داره ،ده ر دم بي چاره له دووايي كوچي ئه و

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:13  توسط شهرام _ S  | 

مرثيه

مرثيه

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-

و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.

پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:10  توسط شهرام _ S  | 

مرگ ‚ من را

مرگ ‚ من را

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد
***
در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام

نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهي در من

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه

من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم

پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم

پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:8  توسط شهرام _ S  | 

صبح را دریاب ، طلوع را تماشا کن ، تا نشاطی بینظیر سم زندگیت شود . اگر به غروب بیندیشی ، شادی هایت هم غروب خواهد کرد ...........................

زندگی یعنی آب ، اگر می خواهی مرداب نشوی ، حرکت کن ، ایستان یعنی مرداب شدن

به گذشته نیندیشدن ، مگر برای عبرت گرفتن . بیدار باش تا جهان بینی ، بی خبران خفته گان جهان اند .

 

---------------------------------------------------------------

من رازتورا می دانم راز تورا

وچشم هایت راکه باآفتاب همبسترمی شوند

وطنین خیس لبهایت را و بوسه هایت را که در افق شعر :

قصیده عریان جاودانه ترین حادثه های می شوند . من راز تو را می دانم و به درختها می گویم تو جاودانه استواری تو غزل را به صبح می رسانی ای یار مهربان

ای یگانه من و باران بگذار حماسه نمناک بوسه هایت طلوع تاریک فاصله راخاکستر کند من به چشمان تو ایمان دارم و من راز چشمهای تو را می دانم

 

---------------------------------------------------------------

 

در دل کودکی ام صحبت مادرم می گفت خدا نزدیک است.چشمهای او بیدار و نمی خوابد در ضلمت شب و مرا در سخنش هیچ تردید نبود . تا در این عصر کبود قلب از جنس بلور او را غرق آشفتگی از مرگ شقایق دیدم من غریبانه ترین مرد میان وطن خود بودم . وطنی تیشه بدست . مردمش بوسه ابلیس بدست . مردمی زنده کش و مرده پرست . و من از مادر خود پرسیدم : نکند چشم خدا در خواب است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:26  توسط شهرام _ S  | 

گل

همان رنگ و همان روي
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ي خاموش در او خفته بسي راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپيد به مثل ژاله ي ژاله به مثل اشك نگونسار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هيچ
 نه افسرده ، كه افسردگي روي
 خورد آب ز پژمردگي دل
 ولي در پس اين چهره دلي نيست
گرش برگ و بري هست
ز آب و ز گلي نيست
هم از دور ببينش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشينش
 ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت ، هيچ مگويش
مبويش
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
 مبر دست به سويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند ، نماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:36  توسط شهرام _ S  | 

ديروز که

ديروز که باز می گشتم

ديروز که باز می گشتم،
همه ی راه را آفتاب غروب می کرد.
می دانی غروب چيست؟
آن بالا، ابرها چون کوه ها می ماندند:
ديواری در افق برکشيده، سياه در دل کوير.
می دانی کوير چيست؟
در راه بازگشت،
در تمام راه،
آفتابی در کويری غروب می کرد.
می دانی دل چيست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:35  توسط شهرام _ S  | 

در مرز نگاه من

در مرز نگاه من

از هرسو

ديوارها

بلند،

ديوارها

بلند،

چون نوميدي

بلندند.

آيا درون هر ديوار

سعادتي هست

وسعادتمندي

و حسادتي؟-

كه چشم اندازها

از اين گونه مشبـّكند

و ديوارها ونگاه

در دور دست هاي نوميدي

ديدار مي كنند،

و آسمان

زنداني است

از بلور؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:30  توسط شهرام _ S  | 

گر بدين سان

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:29  توسط شهرام _ S  | 

اگه عاشقي يه سري به اينجا بزن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:12  توسط شهرام _ S  | 

که له پياوان و ئافره ته کانی کورد

 

ناوه کانی کوردی هه نگاوی به ره و ره گه ز

 

الفبای کردی

 

رنگ های کردی

 
 چند صفت کردی
 
روزهای کردی رووژان کوردی
 
 
خانواده کردی هووز کوردی
 
 
فصل های کردی به شان کوردی
 
 
به ادامه مطالب بروید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:2  توسط شهرام _ S  | 

مرا به نسیم یادت بنواز

مرا به نسیم یادت بنواز

 

ای یار نزدیک

 

دورو از وادی معرفتت

 

از آنکه بشناسمت سپاس گویم

 

گم کرده ام تو را در هزار  توی زمانه سخت فریب خورده

 

ام از صورتهای به ظاهر زیبا و سیمای مهر تو از یادم رفته

است

 

نزدیکتری از من به من

 

چشمان دنیا زده پر معصیتم نمی بیندت

 

طبیبا

 

شفای این چشم بیمار به دست تو است

 

بار این روح آشفته سر

 

بی حضور تو در خانه دل همدمی نمانده است

 

بی یاری یادت کسی نیست که پا به خانه تاریک و ویران دل بگذارد

 

معبودا

 

مر به نسیم یادت بنواز

 

 

اکنون تنها مانده ام و دست تهی و چشمی شرمنده احسان تو است

 

تنها امید کرم تو است که زنده می داردم

 

کریما

 

چشمی عطا کن مرا که دیگر بار ببینمت

 

و قلبی که آشیانه تو باشد

 

و دستی که به بلندی لطف تو آویزم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:13  توسط شهرام _ S  | 

دلتنگی های من

دلتنگی های من

 

دلم برای کوچه های روستا تنگ شده است

 

دلم برای آفتاب روستا یه ذره شده است

 

خسته شدم از اینکه کنار پیاده رو بشینم

 

در مقابل شهری ها بر خاک بیفتم و زانو بزنم و

 

کفشهای آنها را واکس بزنم

 

دلم نمی خواهد بچه های لوس و هم سن و

 

سال خودم به من دستور بستنی و ساندویج

 

 بدهند : بچه های که آب را هم با چنگال می

 

خورند .

 

بچه های که پول را با دستمال کاغذی می

 

گیرند . ما هم در روستا برای خودمان کسی

 

بودیم .

مادرم – که در روستا رختهای خودمان را می

 

شست. در شهر رختهای دیگران را می شوید

 

. پدرم که در روستا گندم و جو می کاشت _ در

 

شهر زباله درو می کند .

 

من _ که در روستا به مزرعه می رفتم _ در

 

شهر به مزرعه ساندویج می روم

 

من _ که در روستا خرمن گندم را در باد می

 

افشاندم _ در شهر خرمن زباله را در دود می

 

افشانم

 

در شهر ما همه چیز دود می کند _ هوپیما دود

 

می کندو دودها کور می کنند .

 

در شهر همه چیز بر عکس است .

 

آب روستا به سرازیری می روند _ در فواره ها

 

آب را سر به بالا می برند

در روستا مردم چراغها را خاموش و روشن می

 

 کنند ، در شهر چراغها مردم را خاموش و

 

روشن می کنند . چراغها سبز می شوند .

 

آدمها روشن می شوند و به راه می افتند و

 

 چراغها قرمز می شوند ، آدمها خاموش می

 

شوند و می ایستند . 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:11  توسط شهرام _ S  |