دلتنگی های من
دلم برای کوچه های روستا تنگ شده است
دلم برای آفتاب روستا یه ذره شده است
خسته شدم از اینکه کنار پیاده رو بشینم
در مقابل شهری ها بر خاک بیفتم و زانو بزنم و
کفشهای آنها را واکس بزنم
دلم نمی خواهد بچه های لوس و هم سن و
سال خودم به من دستور بستنی و ساندویج
بدهند : بچه های که آب را هم با چنگال می
خورند .
بچه های که پول را با دستمال کاغذی می
گیرند . ما هم در روستا برای خودمان کسی
بودیم .
مادرم – که در روستا رختهای خودمان را می
شست. در شهر رختهای دیگران را می شوید
. پدرم که در روستا گندم و جو می کاشت _ در
شهر زباله درو می کند .
من _ که در روستا به مزرعه می رفتم _ در
شهر به مزرعه ساندویج می روم
من _ که در روستا خرمن گندم را در باد می
افشاندم _ در شهر خرمن زباله را در دود می
افشانم
در شهر ما همه چیز دود می کند _ هوپیما دود
می کندو دودها کور می کنند .
در شهر همه چیز بر عکس است .
آب روستا به سرازیری می روند _ در فواره ها
آب را سر به بالا می برند
در روستا مردم چراغها را خاموش و روشن می
کنند ، در شهر چراغها مردم را خاموش و
روشن می کنند . چراغها سبز می شوند .
آدمها روشن می شوند و به راه می افتند و
چراغها قرمز می شوند ، آدمها خاموش می
شوند و می ایستند .